تبليغاتX
خط آخر

خط آخر

که خط آخر است و آخر خط است انگار ...

سوال فلسفی

 

 

 

 

این سوال در بیلبوردهای تبلیغاتی دانشگاه آزاد اسلامی به مناسبت بیست و پنجمین سال تاسیسش آمده بود . شما چه می گوئید ؟

آیا می دانید اگر دانشگاه آزاد اسلامی نبود ۳ میلیون و ۳۰۰ هزار دانش آموخته و دانش جو چه می کردند؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:59  توسط روح الله رجائی  | 

سقف

تو فکر یه سقفم ...

کسی پیشنهادی داره ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:34  توسط روح الله رجائی  | 

بار عام

 

 

این بار جور دیگری زیارت کردم . هر چه قدرت داشتم جمع کردم و هی زور زدم تا به ضریح برسم . پای چند نفر را بد جور لگد کردم . دستم هم چند بار تو شکم خیلی ها خورد . اما دست آخر رسیدم . مدتها بود اینجور زیارت نکردم بودم . آخرین بار وقتی بود که از مشهد آمدیم . این بار اما خیلی خوب بود .

چه حالی ...

نگفتنی!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 21:13  توسط روح الله رجائی  | 

شاعر که می شوی ...

از المعجم این و آن خسته ام

از توازی این همه ترانه مشابه

از مراثی ممکن،از هر چه رابطه،هر چه راز

من خسته ام از پی رنگ،ساختار سکوت و ایجاز خشت

می روم آینه بکارم

می روم نور بر قبر واژگان ببارانم

می روم شعری تازه و زینتی تازه تر بیابم

دعا که می کنی شعر است ....

( می گفت : آقا ! صالحی فرق می کند .جور دیگری است . کلمه را می رقصاند . اصلا انگار حقیقتا شاعر است )

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:31  توسط روح الله رجائی  | 

خیلی دور،خیلی نزدیک

 

 

 

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم، به تو نزدیک ترم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:16  توسط روح الله رجائی  | 

 

روشن تر از خاموشی

 

این هم یک شعر خیلی نو ! نه از سروده های جناب الف بامداد و نه شاهکار مدعیان نو پردازی همین سالها . متعلق است به  بایزید بسطامی .

تصویر بالا هم نمایی است از مقبره اش .

 

روشن تر از خاموشی ، چراغی ندیدم

 

و سخنی ، به از بی سخنی نشنیدم

 

ساکن سرای سکوت شدم

 

و صدره صابری در پوشیدم

 

مرغی گشتم

 

چسم او از یگانگی

 

پر او، از همیشگی

 

در هوای بی چگونگی ، می پریدم

 

کاسه ای بیاشامیدم که هرگز ، تا ابد

 

از تشنگی او سیراب نشدم

 

                                                                      بایزید بسطامی

                                                                     قرن سوم هجری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:54  توسط روح الله رجائی  | 

راهی به سوی آفتاب

 

 

این قطعه از "اسماعیل خویی " باشد برای همسرم که روشنی است برای زندگی ام   

 

و چشم چیست ؟

 

اگر برای تو نیست ...

 

برای بستن

 

تا من در تو چشم بگشایم

 

و دور باشم و کور

 

آنجا

 

که هر چه دیدار است با دروغ و ریاست

 

و نور باشم در خویش

 

و وارهم در نور

 

آنجا که آفتاب حضور توست

 

بگو دریچه را بگشایند . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 23:51  توسط روح الله رجائی  | 

تقدیر

یک

دو

سه

چهار ...

چهار برگ از این تقویم دیواری

یک سال از این عمر بی حاصل،عمر تکراری

سکه تقدیر می چرخد و می افتد

شیر یا خط ؟

هر دو روی سکه

                           ـ  باور می کنی ؟ ـ

خط بود

من باختم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 1:51  توسط روح الله رجائی  | 

حقیقت بزرگ

مرگ از زندگی پرسید :

« چیست دلیل تلخی من و شیرین جلوه کردن تو ؟ »

و زندگی گفت :

« دروغهای من و حقیقت تو ! »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 16:33  توسط روح الله رجائی  | 

شهر شاعران

پرسیدی :

«صوفیا شهر یزرگی است»؟

- عزیزم

بزرگی شهر به بناهایی است که به یاد شاعرانش ساخته اند

نه به عظمت برج ها و دیوارهای بلندش

ناظم حکمت

پنج شهریور سالروز مرگ اخوان بود . گذشت و غریبانه گذشت . یعنی آخرین شاعر پرید و دور شد .  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 17:58  توسط روح الله رجائی  |